باقرى بيدهندى

67

گنج حكمت ( احاديث منظوم ) ( فارسى )

على و برادر ( حديث 35 ) . . . و اللَّه لقد رايت عقيلا و قد املق حتّى استماحني من برّكم صاعا و رايت صبيانه شعث الشعور . غبر الالوان من فقرهم . كانما سوّدت وجوهم بالعظلم ، و عاودني مؤكدا و كرّر علىّ القول مرددا ، فأصغيت اليه سمعي ، فظنّ انّي أبيعه ديني ، و اتّبع قياده مفارقا طريقتي ، فأحميت له حديدة ، ثمّ ادنيتها من جسمه ليعتبر بها فضج ضجيج ذي دنف من المها ، و كاد ان يحترق من ميسمها ، فقلت له : ثكلتك الثواكل ، يا عقيل ، أ تئنّ من حديدة احماها انسانها للعبه و تجرني الى نار سجرها جبارها لغضبه ! أ تئنّ من الاذى و لا أئنّ من لظى ؟ ! . . . ترجمه : سوگند به خدا برادرم عقيل را در بسيارى فقر و پريشانى ديدم كه يك من گندم از بيت المال شما را از من در خواست نمود و كودكانش را از پريشانى ديدم با موهاى غبار آلوده و رنگهاى تيره مانند آنكه رخسارشان با نيل سياه شده بود و عقيل براى در خواست خود تاكيد كرده سخن را تكرار مىنمود ، و من گفتارش را گوش ميدادم ، و گمان مىكردم دين خود را به او فروخته از روش خويش دست برداشته دنبال او ميروم ( هر چه بگويد انجام مىدهم ) پس آهن پاره‌اى براى او سرخ كرده نزديك تنش بردم تا عبرت گيرد و از درد آن ناله و شيون كرد مانند نالهء بيمار و نزديك بود از اثر آن بسوزد به او گفتم : اى عقيل مادران در سوك تو بگريند آيا از آهن پاره‌اى كه آن را براى بازى خود سرخ كرده . ناله مىكنى و مرا به سوى آتش كه خداوند قهار آن را براى